ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

153

قصص الانبياء ( فارسى )

قصه سى و هفتم آيسيه با فرعون اما آيسيه زنى بود از ملوك شام و از بزرگان آن ناحيت ، و در ولايت فرعون كنيزكى ازو نيكوتر نبود ، و گفته‌اند مسلمان بود ليكن مسلمانى پنهان مىداشت از فرعون . و فرعون او را از ملك شام خواسته بود و همچنان به مهر خود بود كه فرعون عنيّن بود . و قريب سى سال در خانهء فرعون بوده بود . « 1 » و فرعون او را نيك دوست داشتى . آيسيه آن تابوت پيش فرعون برد و گفت مردمان مرا و ترا ملامت مىكنند ] b 76 [ بنا بودن فرزند . اكنون چنين فرزند يافتيم نيكوروى مانندهء ملك‌زادگان ، و شك نكنم كه اين ما را آفريدگار ما هديه داده است . فرعون گفت يا آيسيه نبايد كه اين آن فرزند بود كه از بنى اسرائيل بيرون خواهد آمدن . آيسيه گفت فرزندى كه ما بپرورانيم ما را قوتى بود از وى و خللى نيايد . فرعون رضا داد و موسى را بفرزندى گرفت . و مادرش خود دايهء او بود ، نيكوش مىداشت . و آيسيه در سرّ خداوند را عبادت مىكرد . چون موسى يك ساله شد ، فرعون روزى آيسيه را گفت اين « 2 » پسر را چه كردى ؟ آيسيه موسى را بياورد ، بگوهرها آراسته و لباس نيكو پوشيده . چون فرعون موسى را بديد در دلش چيزى بگشت و او را هيبتى از موسى در دل آمد گفت يا آيسيه من همىترسم كه مرا ازين كودك بلايى برسد . پس موسى را بر كنار گرفت و بنواختش . موسى دست برآورد و ريش فرعون بگرفت

--> ( 1 ) - ميبود ( 2 ) - آن